محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2333

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابو حبيبه وابستهء زبير گويد : وقتى عثمان كشته شد و با على بيعت كردند على سوى زبير آمد و اجازه خواست و من به دو خبر دادم ، زبير شمشير را از نيام در آورد و زير تشك خود نهاد و گفت : « اجازه بده » و من اجازه دادم كه وارد شد و به زبير سلام كرد و كنار وى ايستاد ، وقتى برفت زبير گفت : « اين مرد متوجه چيزى شد كه برفت ، بجاى او بايست ببين چيزى مىبينى ؟ » گويد : « من بجاى على ايستادم و سر شمشير را ديدم و به زبير گفتم » گفت : « همين بود كه اين مرد را به شتاب واداشت » گويد : و چون على برون شد كسان از او پرسش كردند گفت : « او را بهترين خويشاوند يافتم . » مردم گمان نيك بردند و على گفت كه زبير بيعت كرده است . ابو عثمان گويد : پس از كشته شدن عثمان تا پنج روز امير مدينه غافقى بن حرب بود در جستجو كسى بودند كه خلافت را بپذيرد و نمىيافتند . مصريان پيش على مىرفتند كه از آنها نهان مىشد و به باغهاى مدينه پناه مىبرد و چون مىديدندش از آنها دورى مىگرفت و نوبت به نوبت از آنها و گفتارشان بيزارى مىكرد . جماعت دربارهء قتل عثمان اتفاق داشته بودند اما دربارهء كسى كه مىخواستند ، اختلاف بود و چون كسى را همدل و موافق نيافتند از بيم شرارتى كه كرده بودند همسخن شدند كه هر كه بپذيرد خليفه شود گفتند : « هيچيك از اين سه كس را به خلافت بر نمىداريم . » كس پيش سعد بن ابى وقاص فرستادند و گفتند : « تو از اهل شورى بوده اى دربارهء تو همسخن شده‌ايم بيا با تو بيعت كنيم » سعد كس پيش آنها فرستاد كه من و ابن عمر از خلافت بدوريم و به هيچوجه حاجت بدان نداريم و شعرى به تمثيل خواند به اين مضمون : « ناپاك را با پاك مخلوط مكن « لباس خويش را از تن بدر كن « و برهنه فرار كن »